وقتی بعد کلی راه رفتن ، به خودت اجازه نشتن میدی
اولین خرید بدون خواهر خانوم :))
ببینید با چه پدری رفتم خرید که اولین ، اولین پاساژ
و اولین مانتو فروشی
یه جوری گیر داد بپوش بپوش بپوش این خوشگله اون خوشگله اصن همش خوشگله
مانتوها شبیه لباس مدرسه ایا بود :|
میگفت قشنگه
چرا؟ که تا ۱۰ شب دور نبرمش
بعدم که یکی از دختر فروشنده ها مارو دید ، به حضرت عباس من گیر تر از این آدم ندیدم!
بین اون همه مانتو فقط دوتا پسنیدم
یکی شو پوشیدم ، همونو بم انداخت
همین که گفتم این بد نیست گفت غزااال ، بیا نمیدونم چیکارش کن
من با چشمای گشاد شده تو اتاق پرو داشتم نگاش میکردم
خواستم سایز و کم کنم اما پدر مخمو زد گفت لازم نیست
اون دختره هم که هی میگفت مدلش فلانا عزیزم چیچش چی چیه کوفته مرگه
ولی درکل دوست داشتنی ، با اینکه یه حس زور طوری پشتش بودا!
:)
چقدر من لباس واسه تو خونه گرفتم
:|
آقای پدر هم هی میگفت بگیر دوتا بردار واسه مامانت انتخاب کن واسه ابجیتم بگیر :|
هدفش چی بود نمیدونم!!
روسری و شال و چادر و دستبند و ساعت و کفش و جوراب م نگرفتم :(
کفش که میگیرم
چادرم که اصلا جایی ندیدم
شال و سری دوست نداشتم هیجا
دستبند ندیدم
ساعتم که از اول معلوم نبود بگیرم یا نه
جوراب م ندارم :|
...
وقتی من می رم ذرت مکزیکی بگیرم و چشمم میخوره به بستنی شکلاتی
@_@
×_×
+_+
^_^
:))
و نتیجش میشه یه لیوان پر از ذرت مکزیکی پنیری + دو مدل بستنی شوکولاتی ^_^
...
چه مهربون بود :)
تپلِ مهربون :)
...
وقتی من این همه جا اسم آشنایی و میبینم که روش حساسم و از فرط زیاد بودنشون دیوونه میشم و میخندم و عکسشونو میگیرم °~°
که بعد نشون شکلات شیرین بدم
و یه جایی هم اسم یه کافه این بود : تلخ و شیرین
من => :)
# 4 + عوض شدن...ما را در سایت # 4 + عوض شدن دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 38