# 305

خرید بک لینک

امکانات وب

چقدر من این خستگی بعد خرید و دوست دارم ...!

وقتی بعد کلی راه رفتن ، به خودت اجازه نشتن میدی

اولین خرید بدون خواهر خانوم :))

ببینید با چه پدری رفتم خرید که اولین ، اولین پاساژ

و اولین مانتو فروشی

یه جوری گیر داد بپوش بپوش بپوش این خوشگله اون خوشگله اصن همش خوشگله

مانتوها شبیه لباس مدرسه ایا بود :|

میگفت قشنگه

چرا؟ که تا ۱۰ شب دور نبرمش

بعدم که یکی از دختر فروشنده ها مارو دید ، به حضرت عباس من گیر تر از این آدم ندیدم!

بین اون همه مانتو فقط دوتا پسنیدم

یکی شو پوشیدم ، همونو بم انداخت

همین که گفتم این بد نیست گفت غزااال ، بیا نمیدونم چیکارش کن

من با چشمای گشاد شده تو اتاق پرو داشتم نگاش میکردم

خواستم سایز و کم کنم اما پدر مخمو زد گفت لازم نیست

اون دختره هم که هی میگفت مدلش فلانا عزیزم چیچش چی چیه کوفته مرگه

ولی درکل دوست داشتنی ، با اینکه یه حس زور طوری پشتش بودا!

:)

چقدر من لباس واسه تو خونه گرفتم

:|

آقای پدر هم هی میگفت بگیر دوتا بردار واسه مامانت انتخاب کن واسه ابجیتم بگیر :|

هدفش چی بود نمیدونم!!

روسری و شال و چادر و دستبند و ساعت و کفش و جوراب م نگرفتم :(

کفش که میگیرم

چادرم که اصلا جایی ندیدم

شال و سری دوست نداشتم هیجا

دستبند ندیدم

ساعتم که از اول معلوم نبود بگیرم یا نه

جوراب م ندارم :|

...

وقتی من می رم ذرت مکزیکی بگیرم و چشمم میخوره به بستنی شکلاتی

@_@

×_×

+_+

^_^

:))

و نتیجش میشه یه لیوان پر از ذرت مکزیکی پنیری + دو مدل بستنی شوکولاتی ^_^

...

چه مهربون بود :)

تپلِ مهربون :)

...

وقتی من این همه جا اسم آشنایی و میبینم که روش حساسم و از فرط زیاد بودنشون دیوونه میشم و میخندم و عکسشونو میگیرم °~°

که بعد نشون شکلات شیرین بدم

و یه جایی هم اسم یه کافه این بود : تلخ و شیرین

من => :)

# 4 + عوض شدن...

ما را در سایت # 4 + عوض شدن دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 38 تاريخ: جمعه 19 بهمن 1397 ساعت: 1:55

صفحه بندی